در اين كشتي درآ، پا در ركاب ماست درياها
مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها
اگر اين ساحران اطوار ميريزند طوْري نيست!
عصا در دست اينك ميرسند از كوه موسي ها
زمين آسمان جُل را به حال خويش بگذاريد
كسي چشم انتظار ماست آن بالا و بالاها
بيايد هر كه از فرهاد شيرين عقل تر باشد
نيايد هيچ كس جز ما و مجنون ها و ليلاها
همين از سر گذشتن سرگذشت ماست پنداري
همين سرها... همين سرهاي سرگردان صحراها
شب قدري رقم زد خون ما تقدير عالم را
كه همرنگ غروب ماست صبح سرخ فرداهابرچسبها: غزل
◄اخبار
بوي برخاسته از شعله بمباران، نه...
بوي خاكستر گيسوي پريشان هم نيست...
بوي آن چاه هراسيده نفت
كه لهيبش شده اينگونه خروشان هم نيست
آشناتر بويي ست
با نسيم نگراني كه گذشت
آشنا بويي ست در شامه شرقي ما:
بوي بال و پر ققنوس
-پراكنده به دشت-
◄تعريف
چيست اين جهان؟
چيست اين جهان؟
با تمام طول و عرض و ارتفاع
در نبودنت براي من
جز اتاق انتظار
تنگ و تار
تنگ و تار
◄اعتقاد
در همين سياهي شگفت هم
گرمي حضور آفتاب را
ميشود نفس كشيد
ميشود هنوز... ميشود!
گرچه شب
پيش چشم ما
ثانيه به ثانيه به روز ميشود
◄راه و رسم
سنگفرش
زير پاي هيچ كس
ذره اي فرو نميرود
سنگفرش
راه رسمي زمان ماست
عصر
عصر مردم بدون رد پاست
◄ناگهان
بنگر چه كرده اي!
اي شوخ و شنگ! اي تر و تازه!
باران ناگهان!
هر چاله چوله اي
آيينه اي شده ست پر از ابر و آسمان
هر جا كه پاي مينهي ابري روان شده
بنگر، زمين گُله به گُله آسمان شده!
◄ یک تصنیف بهاری
با آهنگسازی استاد محمد آرزم، صدای علی چراغی و مثنوی من
از تولیدات واحد موسیقی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی (همان راه)
این تقدیر خود جوش را هم از وبلاگ دوست هنرمندم "محمد مهدوی اشرف" بخوانید تا کار را با جوگیری کامل گوش کنید!
دانلود: تصنیف "سلام خداوند"
سلام ای بهارانِ از ره رسیده
چه گلها که در پیشوازت دمیده
سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطرِ سلامِ خداوند با توست
بهارانِ من! چشمِ عید از تو روشن!
دلِ مادرانِ شهید از تو روشن!
چه گلهای سرخیست در آستینت
چه سرویست همسفرهی هفتسینت
نترسیدهایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یکبهیک شاخهها را
ببین باز کردیم مشتِ خزان را
رجزخوان شکستیم پشتِ خزان را
بهارا تمام است کارِ زمستان
نماندیم ما زیرِ بارِ زمستان
برچسبها: نیمایی, شعر آهنگ, تصنیف سلام خداوند
باری ست گران که مانده بر دوشم
این سَر که از آن نمیپرد هوشم
چون خانه بی حافظ و بی قرآن
از یاد فرشتگان فراموشم
چون مسجد بی نمازخوان مانده
با این همه چلچراغ، خاموشم
سوگند به عصر... سخت دلگیرم
آنقدر که با خودم نمیجوشم
هم، این دل بیخود است در سینه
هم عاطل و باطل است آغوشم
چون ماهی بی نفس پشیمانم
جنبیده اگر کمی سر و گوشم
هم خانه خاطرات بیخوابم
هم صحبت خوابهای مغشوشم
دیریست مرددم "خدا" یا "خود"؟
سردرگم نسخه های مخدوشم(۱)
در خاطر عاطر فراموشی
میماند ناله های خاموشم
---------
(۱) در نسخه شبهه جدایی/ تصحیف تعین خداییم (بیدل)
برچسبها: غزل
همین که نام مرا میبرند میگریم
چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم
دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!
دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"
فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر
مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است
که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!
بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای
اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم
...
شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی
شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد
شنیده ام که به آب فرات لب نزدی
فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد
بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!
بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!
بگو که در غم تو رود رود گریه کنم
کدام دست تو را چید میوه دل من!
بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟
که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟
بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت
بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد
...
همین که نام مرا میبرند میگریم
از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای
چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"
برای مادر تنهای بی پسر شده ای
چند شعر عاشورایی دیگر
سیب سرخی سر نیزه ست...
زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
باید امروز به غوغای قیامت برسم
من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم
آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم به شهادت برسم
نماز شام غریبان...
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو
از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای
تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...
خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان
صد بغض مانده جای گلوبند در گلو
تنها گذاشتیم تنت را و می رویم
اما سر تو همسفر ماست کو به کو
بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!
بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!
ای کاش...
ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!
ای کاش این روایت پرغم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود
ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ قصه کنعان دروغ بود!
حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش
برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...
برچسبها: شعرهای عاشورایی, شعر حضرت عباس, شعر بانو ام البنین, غزل
درك پايتخت جهان
سه ساعت از آخرين سه شنبه مهرماه، با دكتر شفيعي كدكني
۲۵/۷/۱۳۹۱
با عجله پله هاي دانشكده ادبيات را تا طبقه چهارم بالا ميروم و پرس پرسان كلاس دكتر شفيعي كدكني را پيدا ميكنم. شاعري كه اين روزها به واسطه علقه اي كه به نيمايي پيدا كرده ام بيش از پيش با شعرش محشورم اما تا امروز حضورش را در نيافته بودم. نميدانم ميشود سر كلاس نشست يا فقط اعضاي كلاس اجازه ورود دارند. استاد هنوز نرسيده اما كلاس پر از آدم است و اين مرا مطمئن ميكند كه ورود آزاد است و نگران كه حالا جاي خالي از كجا پيدا كنم؟ هر نيمكتي هم كه به نظر خالي ميرسد قبلا زنبيل گذاري شده ، اما بالاخره در رديف يكي مانده به آخر جايي دست و پا ميكنم و اين تازه اول انتظار يك ساعته ماست براي رسيدن استاد. در اين فاصله كتاب "مردي است ميسرايد" عزت الله فولادوند را كه درباره شعر و زندگي شفيعي است از بغل دستي ام ميگيرم و چون متن كتاب به نظرم خسته كننده و معمولي ميرسد مشغول خواندن شواهد شعري اش ميشوم.
استاد بالاخره ميرسد و گل از گل جماعت كه كم كم داشتند از آمدنش نا اميد ميشدند ميشكفد.سر حال و سر به زير خودش را از لابلاي جمعيت كه حالا ديگر از دم در تا پاي تخته براي خودشان جا گرفته اند به ميانه كلاس ميرساند و همانجا روي ميز استاد مينشيند. همهمه دانشجوها هم كم كم فرو مينشيند تا صداي نحيف استاد به همه برسد. اول كلي بابت تاخير عذر خواهي ميكند و ميگويد همكار ما كه استاد دانشكده پزشكي است و هميشه ما را ميرساند امروز كنفرانسي داشته و من به ناچار با اتوبوس واحد و تاكسي به دانشگاه آمدم و گمان نداشتم در صف اتوبوس و ترافيك خيابان اين همه معطل شوم!
بعد در حالي كه سعي ميكند تلخي در لحن سخنش آشكار نشود ميگويد:" بچه ها خودتان هم ميدانيد كه من چقدر از بودن با شما لذت ميبرم و همين دو ساعت كلاسي كه در هفته مي آيم چقدر به من روحيه و نشاط ميدهد اما فكر ميكنم از ترم بعد ديگر نتوانم خدمت شما باشم . مگر از عمر من چقدر مانده و من چقدر براي تكميل كارهاي زمين مانده ام فرصت دارم؟ من فوقش چهار پنج سال ديگر... ("نچ نچ" و "خدا نكند" و بچه ها نميگذارد جمله تمام شود)... به هر حال ميترسم به قول متكلمين "اجل اخترامي" سر برسد و همه يادداشتها و طرحهاي پژوهشي من كه از همه كتابهاي قبلي ام مهم تر هستند بلا استفاده بماند، چون فقط خودم از آنها سر در مي آورم و ميدانم اگر اينها به سرانجام نرسد ادبيات و فرهنگ فارسي ضرر خواهد كرد."
پس از اين مقدمات، كلاس با اين جمله استاد وارد بحث اصلي ميشود: " خب هركس هر سوالي دارد بپرسد! البته با اولويت عنوان كلاس كه ادبيات تصوف است." سوالها به مرور جان ميگيرند و استاد هم با حوصله پاسخ ميدهد. كلمه اي كه هرگز از زبان پيرمرد نمي افتد " فرم" است. او انگار گمشده تفكر در علوم انساني را فرم ميداند. فرم هايي كه به واسطه آنها امكان مفاهمه و مقايسه در همه حوزه هاي علوم انساني به گونه اي جهان شمول فراهم آيد و مباحث به جاي "انشاهاي پا در هوا" به پژوهشهاي دقيق علمي تبديل شوند.كلاس قدري خشك و تئوريك پيش ميرود اما اوج گفتگوها زماني شكل ميگيرد كه يكي از دانشجوها وسط سوالش به عنوان يك مثال از قالب نيمايي، سطري از اخوان ميخواند: "با تو امشب به كجا خواهم رفت" و استاد ناگهان سوال را بي خيال ميشود و به مثال ميچسبد و يك نفس كل شعر بلند اخوان را از بر ميخواند. هر ده دقيقه يك بار به مناسبتي يادي از استادش فروزانفر ميكند و هر بار او را به هنري ميستايد. اگر سوالي خارج از حوزه مطالعات و تخصص اوست بي واهمه "نميدانم" ميگويد مثل سوالي كه درباره "روح" در فلسفه هگل پيش كشيده شد.
كلاس تمام ميشود و تازه در راهروها و حياط دانشگاه سوال و جوابهاي شخصي تر شروع ميشود.يكي از كرج آمده و موسيقي كار ميكند،يكي از اصفهان آمده و درباره موضوع پايان نامه اش ميپرسد، يكي اهل آسياي شرقي است و ذوق زده تند تند عكس مي اندازد. پيرمرد اتو كشيده اي كه به طور تصادفي با اين جمع روبرو شده ناگهان پيش مي آيد و سلام عليك ميكند. معلوم ميشود پزشكي ساكن آمريكاست و در آنجا انجمن شعر ايران راه انداخته و از قضا همين ديروز كتابهاي شعر شفيعي را خريده كه سوغات ببرد. راحت ميشود فهميد قيصر چرا اين سه شنبه ها را پايتخت جهان ناميده.
با او تا كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه همقدم ميشويم و جمعيت كم كم، كم ميشود. موقع خداحافظي يك "حق السكوت" پيشكش ميكنم و او همانجا در پياده رو غزل اول كتاب را ميخواند و وقتي ميشنود الان نيمايي هم كار ميكنم ميگويد: راه درست همين است، تو ميتواني در قالبهاي نو موفق باشي كه تجربه كلاسيك داشته اي...
اين هم حاصل يادداشتهاي من از مباحث كلاس، تا طالبان را به كار آيد:
- مثنوي مولوي - بلا تشبيه، بلا تشبيه، بلا تشبيه- باديگارد قرآن است. اين كتاب يك عطيه الهي به بشريت و زبان فارسي است و نميتوان آن را به چيزي جز عنايت و لطف ويژه خداوندي نسبت داد.مثنوي كتابي است جدا از همه كتابها.
- من براي "ابن عربي" احترام قائلم اما اگر بخواهيم براي فهم عرفان مولوي از مباني ابن عربي مدد بگيريم مثل اين است كه روبروي حسينيه ارشاد به تاكسي هاي تجريش بگوييم: بهشت زهرا سه تومن!
- ما به دليل ضعف فرهنگي و تمدني -كه از حمله مغول به اين سو دچار آن شده ايم- هرگز در حوزه پژوهش نتوانسته ايم حق مطلب را درباره ميراث فكري و فرهنگي دوران اسلامي ادا كنيم.
- اگر مثنوي به زبان انگليسي بود خدا ميداند اروپايي ها چقدر براي شناسايي ابعاد مختلف و پيچيدگي هاي آن پژوهش ميكردند. مطالعات آنها درباره شاعران درجه دو و سه شان بسيار بيشتر از مطالعات ما درباره شعراي طراز اولمان است.
- هر نظريه ادبي بيش چند صباح در محافل علمي و ادبي دوام نمي آورد و بعد از مدتي ديگر جوابگوي تبيين مواجهه ما با آثار ادبي و لذتي كه از ادبيات ميبريم نيست.
- نقد ساختاري آن اوايل كه مطرح شد تمام دنيا را شيفته خودش كرد و جنب و جوشي در همه دپارتمانهاي ادبي اروپا و آمريكا به وجود آورد. من شور و شوق حاكم بر فضاي آكسفورد را در هنگام سخنراني ياكوبسون فراموش نميكنم. اما ساختار گرايي بيش از بيست و پنج سال در اوج نبود. در سفر اخيرم به پرينستون ديدم اصلا در حوزه مطالعات ساختارگرايانه پشه هم پر نميزند. دوره استراكچراليزم ديگر سر آمده و اين مكتب از آن آب و تاب افتاده.اما نظريه فرماليستهاي روسي بيشتر دوام آورده و هنوز هم كاربرد دارد.
- هر مكتب هنري و نظريه ادبي در مغرب زمين برآمده از يك مكتب فكري و فلسفی است اما در ايران هيچ نظريه فلسفي به نظريه ادبي منتهي نشده است.آنچه ابن سينا و ديگران درباره ادبيات گفته اند همه بازگو كردن بوطيقاي ارسطوست. تنها مكتب فكري در تمدن اسلامي كه توانست ترجمان و بازنمايي ادبي و هنري پيدا كند و ميتوان از آن نظريه ادبي متمايزي هم استخراج كرد " كلام اشعري" و "تصوف" است.
- آن چه فروزانفر را فروزانفر كرد نبوغ او بود.نبوغ كه شاخ و دم ندارد!
چهارنیمایی
۱.
اوضاع...ای...بد نیست، مشغولم
با چند تخته پاره و اره
کنج کویری لخت
خو کرده با تنهایی پیشین
با رنج نجاری
با طعن بسیاران
مشغول کشتی ساختن
چشم انتظار اولین باران
۲.
کتمان نباید کرد،
در این عکسها پیداست
من بعد از آن پاییز هم خندیده ام گهگاه!
خندیده ام، یا از ته دل
یا دست دور گردن فرد بغل دستی
با گفتن یک "سیب" ناقابل
خندیده ام اما تو میدانی
من بعد از آن پاییز تنهایم
خندیده ام اما تو میدانی
در عکسهای دسته جمعی نیز تنهایم
۳.
یکایک ریخت برگ هر درختی بود
یکایک ریخت حتی برگهای نخلها....باری
چنان پاییز پاییز است و از غارتگری لبریز
که حتی سرو هم صبرش سر آمد چندم آبان
و همرنگ جماعت شد
و رسوا شد
در این پاییز...
۴.
پیشانی مواج ماهیگیر
یا چشمهای ساده این ماهی بی تاب؟...
آنک سوالی مانده آویزان
در امتداد ریسمان در آب
برچسبها: نیمایی, شفیعی کدکنی
جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟
پلکی زده ام خواب مرا آمده برده
پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته
امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته
ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...
همین شعر با صدای میثم مطیعی در آغاز دعای جوشن کبیر شب بیست و یکم
۲.
با شعر من و صدای حامد زمانی
برچسبها: غزل, رمضانیه, شعرآهنگ, ترانه آرمیتا
این متن شعری است که به فیلم "قلاده های طلا" تقدیم کردم و حامد زمانی آن را به زیبایی خوانده و قرار است به عنوان تیتراژ پایانی نسخه خانگی فیلم استفاده شود. لینک موسیقی و کلیپ تصویری اجرای آن و نیز خبر رونمایی از این قطعه را در انتهای مطلب ببینید.این موسیقی در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی تولید شده.
قلاده های طلا
سخت است گفتن اما/ زان سخت تر نگفتن
اين راز برملا را/ از اين و آن نهفتن
در جامه شباني/ گرگان روزمزدند
با قافله رفيقند/ اما شريك دزدند
در سر هزار فتنه/ نيرنگ هاي رنگي
اهل كدام مرزند/ اين روميان زنگي
اوضاع از اين قرار است/ اين اصل ماجرا بود:
پاداش گردن كج/ قلاده طلا بود
مشغول درس و مشقند/ سرگرم رونويسي
سر ميرسند ناگاه/ با كيف انگليسي
هم هم نشين دشمن/ هم هم پياله با دوست
با همهمه خوشند و / سوغاتشان هياهوست
اوضاع از اين قرار است/ اين اصل ماجرا بود:
پاداش گردن كج/ قلاده طلا بود
کلیپ تصویری اجرا در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی
خبر رونمایی از قطعه موسیقی قلاده های طلا
برچسبها: قلاده های طلا, شعرآهنگ
۱.
غرولند این مسافر
غرولند آن مسافر
قر و اطوار عروسکان عابر
غم نان، غم گرانی
غم آلودگی هوا و حال و روز کشور
همه را
- به جز غم تو-
همه را جواب کردم...
تو نبودی و مسافر کش پیر، باز خندید
که کرایه را دوباره
دو نفر حساب کردم
-------------------------------------
توضیح:مضمون پایانی این نیمایی را پیش از من "حامد عسکری" هم در ترانه ای آورده است.
۲. زندگی
چگونه در خیابانهای تهران زنده میمانم؟
مرا در خانه قلبی هست...با آن زنده میمانم
مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست
که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده میمانم
هوای دیگری دارم... نفسهای من اینجا نیست
اگر با دود و دم در این خیابان زنده میمانم
شرابی خانگی دائم رگم را گرم میدارد
که با سکرش زمستان تا زمستان زنده میمانم
بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم
بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده میمانم
------------------------------------
ني به بوي گل نه با باد بهاران زنده ام
زين چمن دردي بجان دارم كه با آن زنده ام
(زنده یاد عبدالقهار عاصی)
۳. دل بری
معطلش نکن در این هیاهو
دل مرا ببر، به شرط چاقو
دل مرا ببر که برد با توست
که من گرفته ام به باختن خو
دو دل نشو، ببر،ببر، حلالت
خلاص! من گذشتم از تو و او
به هر طریق، میبری دلم را
به هر طریق، میکشی به هر سو
نگو نگو که رفته رنگ و رویش
ببین هنوز هم نرفته از رو
نسیم بی ملاحظه! دلم را
تو برده ای و خود نبرده ای بو
برچسبها: عاشقانه, غزل, نیمایی
2. وقتي شعر گفتن را هم شروع كردم هنوز غزلي براي هيچ يك از ائمه ( كه جانم فداي يكايكشان باد) نگفته بودم كه شعرم را به پابوس امام هادي (ع) بردم.خب كسي براي امام هادي شعر نميگفت و من بودم و امام خودم! اين شعر را - با اين كه يادگار اولين تجربه هاي شاعري است و ضعف و ايرادش فزون از شمار است- بسيار عزيز ميدارم و يادم نميرود چه تحسين ها شنيد و چقدر در محافل ادبي زاهدشهر و فسا گل كرد و چه اندازه مرا در ادامه راه شاعري مصمم ساخت. و يادم نميرود تا مدتها جناب "محمد حسين بهراميان" (كه سر حلقه شاعران فسا و فارس بود) هر وقت ميخواست من بچه دبيرستاني را به اين و آن معرفي كند ميگفت "همان كه آن شعر امام هادي (ع) را گفته..."
آن شعر كه امروز براي اولين بار بعد از دوازده سال منتشرش ميكنم اين بود:
من نميدانم چه شكلي ست، گنبد و صحن و سرايت
يا كدام اين كبوترها پريده در هوايت
من نميدانم كه ميلاد و وفاتت در چه روزي ست
من فقط ميدانم آقا جان كه ميميرم برايت!
شاعران كمتر برايت شعر ميگويند اما
كرده ام نذر تو من اين ذوق را ....جانم فدايت
آشناي مهربان! خيلي براي ما غريبي
تو غريبي مثل اين جد غريب آشنايت
دست از تو بر نميدارم كريم سامرايي!
من گداي سامرايم، سخت مي افتم به پايت
3. بسيار شنيده ايم كه حصر و تبعيد امامان بزرگوار پيش از امام عصر(عج) و كم شدن راه هاي ارتباطي شيعيان با آن بزرگواران به نوعي زمينه سازي براي غيبت و ايجاد آمادگي در شيعه براي روزگار فقدان ولي معصوم بوده است. اين امامان پس از آن نيز همواره در محاق غيبت گونه اي از چشم و دل پيروانشان پنهان مانده اند. اما اينك اين غيبت به شكلي باور نكردني دارد به پايان ميرسد و غبار مظلوميت و غربت از نام اين پاكان زدوده ميشود و ظهوري ناگهان آغاز ميشود. گيرم كه بهاي اين ظهور، سنگ ناسزايي از هرزه درايي باشد، كه اين سنگ از آن تيغ زهرآگين كه بهاي ظهور و حضور دائم حسين بن علي (ع) در تاريخ شد دلخراش تر نيست.و بسا كه مظلوميت ظاهري و مقطعي اهل حق، در مسير تاريخ غربت زدا و مظلوميت شكن ميشود: "فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض " خواهيم ديد از اين به بعد چه دلها كه با شنيدن نام "هادي" و "نقي" ميلرزند و چه شعرها سروده خواهد شد و چه محافل و مجالسي به پا خواه شد و چه نوزاداني كه "نقي" و "هادي" نام خواهند گرفت و چقدر اين جمله بر زبانها خواهد رفت كه "جانم فداي امام هادي" ....و خواهيم ديد كه چگونه اين ظهور زمينه ساز" ظهور" خواهد شد، آن سان كه آن غيبت زمينه ساز "غيبت" بود. و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.
برچسبها: آیینی, امام هادی النقی
نخوانده مانده ام
مثل صفحه شعر روزنامه ای
روی میز نو نوار کوچکی
کنج دفتر معاملات ملک
اپیزود یک
ندیده مانده ام
مثل خوابهای شاعری که تا سحر
از هجوم شعر
یک دقیقه اش نرفته است
پلک روی پلک
چقدر خاطره دارم از قیصر!
۱- چقدر خاطره میتوانم داشته باشم از قیصر که سرجمع چهار بار بیشتر ندیدمش: شب شعر یلدای دانشگاه تهران که «بفرمائید فروردین شود...» را خواند؛ جلسه دفاعیه «علیمحمد مودب» در دانشگاه امام صادق (ع) که موضوعش «یاد مرگ در نهج البلاغه و آثار سعدی» بود و او استاد مشاور بود و «دستور زبان عشق» را خواند؛ راهروی خانه شاعران که فقط سلام کردم و جواب داد و آزرده خاطر بود از عکسی که از او به تابلو زده بودند و در آن خیلی شکسته به نظر میرسید؛ و بعد از ظهر دوم اردیبهشت هشتاد و چهار...
۲- چه قدر خاطره دارم از قیصر!... مهمترین خوش اقبالی یک نوجوان سیزده ساله که تازه دارد وزن و قافیه را کشف میکند، شاید این باشد که معلم پرورشیاش در جلسه پنج نفره انجمن ادبیشان، این بیت را برای نشان دادن «تجانس واژگان» مثال بزند:
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
«تنفس صبح» را بی درنگ در کتابخانه پیدا کردم و دیدم دستگاه تنفسیام با این حال و هوا سازگار است. حالا طرح جلد تیره آن کتاب نازک که تا بازش میکردی آیه «والصبح اذا تنفس» میآمد از روشنترین تصاویری است که از سالهای نوجوانیام به خاطر دارم...
چقدر خاطره دارم از قیصر که کلماتش مثل کوچه پس کوچههای شهر کوچکمان در ذهنم ته نشین شدهاند و خواندن بیتهایش برایم چیزی است مثل مرور خاطرات خانه پدری!...
۳-دوم اردیبهشت هشتاد و چهار، آن نوجوان سیزده ساله، بعد از سالها میخواست به همراه جماعتی از شاعران جوان به خانه قیصر برود تا چهل و شش سالگی او را تبریک بگوید. تازه وسط راه، من و امید مهدینژاد وجدان درد گرفته بودیم از این که شعری برایش نگفته ایم. در آن فرصت کم چارهای جز چارانه نبود و دو سه تایی هم درست شد: «خورشید دمد هر نفس از لبهایت/ دور است شرار هوس از لبهایت/ پیغمبر روشنی! شنیدن دارد/ والصبح اذا تنفس از لبهایت» و ...
آن موقع آپارتمانش رو به روی امامزاده باغ فیض بود. در ورودی ساختمان پلاکاردی نصب شده بود به امضای ساکنان برای تبریک افتخارآفرینی یک ورزشکار ملی ساکن مجتمع. خودش در را باز کرد و خوشامد گفت (اینجا لازم نیست از کلمات خوشرویی و تواضع و ... استفاده کنم چون به قدر کافی گفتهاند). یک ساعتی فقط اشعار ما را شنید، شعری را بی تشویق و تحسین نگذاشت و گاه نیز تغییر و اصلاحی پیشنهاد میکرد. خودش هر چه اصرار کردیم شعری نخواند اما مفصل سخن گفت (شاید بیش از یک ساعت) و حرفهایی زد که هنوز از دهان نیفتادهاند.
حرفهایی که شنیدنشان از کسی که به سخنرانی و مصاحبه پا نمیداد غنیمتی بود. او، هم خاطره گفت از شور و شوق اول انقلاب و پا گرفتن حوزه هنر و اندیشه دینی، هم حرفهای تئوریک زد در باب هنر دینی و تکلیف هنرمند مسلمان در زمانه جدید (که به قول خودش متاسفانه عصر معنویت گریزی و بی ایمانی است) و هم از تجربههای شخصی خودش در عینیت بخشیدن به این تئوریها سخن گفت. دلخور بود از کسانی که خرده میگیرند بر او که چرا برای امام و انقلاب شعر گفتی، و گفت مگر میشد شاعر باشی و دل در گروه زیبایی داشته باشی و در مقابل آن همه زیبایی سکوت کنی؟ و گفت حالا ما شاعرتریم یا شما که فقط زیبایی دختر همسایه شاعرتان میکند؟ و گفت ما الحمدالله -مثل بعضیها - از آن شعرها و حرفها پشیمان نیستیم زیرا آنها را از روی صداقت گفتیم نه به بوی سکهای زرین یا تکهای زمین...
۴- هدیه آن روز ما به قیصر تابلویی بود از خودش با عکسی که علی داوودی گرفته بود بعد از همان جلسه دفاعیه، و زیرش این بیت خطاطی شده بود: "دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر بردهایم" بعدا فهمیدیم از این عکس هم خوشش نیامده است، درست به همان دلیل که از عکس خانه شاعران خوشش نیامده بود،انگار خوش نداشت خودش را پیر و شکسته ببیند؛ و حالا فکر میکنم شاید خدا هم به این حساسیت قیصر احترام گذاشته است!
برچسبها: خاطره ای از قیصر, نیمایی
